الملا فتح الله الكاشاني
257
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
صدقت راست گفتى بگو كه تو كيستى گفت من دنياام آمدهام تا تو را بشارتى دهم عزيز گفت آن بشارت چيست گفت آنجا كه مصلاى تو است از زير آن چشمهء پديد خواهد آمد و درختى در كنار چشمه روئيده خواهد شد از آن آب بياشام و ميوهء آن درخت بخور و به آن آب وضو كن و دو ركعت نماز بگذار كه حقتعالى ببركت آن چيزى به تو كرامت خواهد فرمود عزيز چون بمصلاى خود آمد روز ديگر چشمهء آب از سجده گاه او ظاهر شد و درختى در كنار او روئيده شد و بباليد و ميوه از آن ظاهر شد عزيز آن ميوه و آب خورد و وضو كرد و نماز بگذارد و نگاه كرد پيرى مىآمد چون نزد او رسيد گفت دهن باز كن وى دهن باز كرد آن پير چيزى در دهن او نهاد و گفت فرو بر چون او فرو برد گفت در اين چشمه رو و در زير آن ميرو تا بقوم خود رسى او هم چنان كرد چندانچه بيشتر ميرفت علمش زياده ميشد تا آن كه چون بقوم خود رسيد تمام تورية با يادش آمده بود پس قوم را گفت برويد و قلمى چند بياريد برفتند و قلمى چند حاضر كردند وى هر قلمى را بر انگشتى بست و بتورات نوشتن مشغول شد تا آنكه چون تورية را تمام بنوشت ايشان برفتند و آن نسخهاى تورية كه در كوه ها پنهان كرده بودند بياوردند و مقابله كردند با آنچه وى نوشته بود يك حرف تفاوت نداشت گفتند تورية به اين بزرگى و مشكلى مقدور بشر نيست كه حفظ آن تواند كرد اين قدرت تو بر آن جهت آنست كه پسر خدايى تعالى اللَّه عن ذلك و عن هذا القول * ( وَقالَتِ النَّصارى ) * و گفتند ترسايان كه * ( الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّه ) * عيسى پسر خداست و اين نيز سخن جمعى از ايشانست كه وجود فرزند را بىوجود پدر مستحيل شمرده اند يا آنكه از وى ابراء اكمه و ابرص و احياى موتى مشاهده نموده بر اين جرات اقدام كردند و گويند سبب صدور اين قول از ترسايان آن بود كه چون عيسى را به آسمان بردند و ايشان هشتاد و يك سال بر طريق صلاح و سداد بودند نماز ميكردند و روزه ميداشتند و بعبادت مفروضه و مندوبه قيام مينمودند تا وقتى كه ميان ايشان و جهودان كارزار واقع شد و در ميان جهودان مردى شجاع بود نام او بولس بيامد و بسيارى از ترسايان را بكشت و بعد از آن جهودان را گفت كه من ميترسم كه ترسايان بر حق بوده باشند و ما بر باطل و ايشان ببهشت روند و ما بدوزخ و ليكن من كيدى كنم كه ايشان نيز بدوزخ روند پس اسبى بىنظير داشت نام او عقاب آن را پى كرد و جامه بر خود چاك كرده و خاك بر سر كرد و بميان ترسايان آمد و گفت اى قوم مرا مىشناسيد گفتند نه گفت من آن بولسم كه چند گاه با شما كارزار كردهام اكنون پشيمان شدهام و توبه كردهام و از آسمان به من ندا كردند كه توبهء تو مقبول نخواهد شد تا آنكه ترسا شوى اكنون ترسا شدهام و بر دين و ملت شما آمدهام و شما را از اين صورت مطلع گردانيدم تا از كار من با